|
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
|
پاییز رسید. برگ های درخت شاه توت کم کم برای سازگاری با محیط زرد شدند و طبق عادت طبیعت شروع به افتادن کردند. یکی یکی روی خاک باغچه می افتادند تا وارد مرحله جدیدی از زندگی شوند؛پوسیدن؛ و با چه شتابی به سمت این کعبه آمال رهسپار می شدند؛ با شتابی به اندازه نیروی گرانش. در ابتدا صد ها برگ روی درخت بودند. کمتر شدند. 200 تا، 100 تا، 50 تا 10 تا، 5 تا، 4 تا، 3 تا، 2 تا، 1 تا، یکی،یکی،....... و باز هم یکی و فقط یکی. یک برگ همچنان تن به قانون طبیعت نمی داد. چقدر مسخره. مگر راه فراری وجود دارد؟ مگر می شود در مقابل پاییز تسلیم نشد؟ اما برگ شاخه را ول نمی کرد. برگ هایی که روی خاک باغچه افتاده بودند با هم پچ پچ می کردند. درباره آن برگ قانون شکن حرف می زدند. "چه برگ احمقی است. می خواهد برعکس بقیه باشد. مگر برگ های دیگر را نمی بیند که بدون هیچ حرفی سرنوشت را می پذیرند. او هم بالاخره به اشتباهش پی می برد. جوان است. وقتی سرش به سنگ خورد متوجه می شود." برگ روی درخت که از این به بعد او را برگ تنها می نامیم حرف آنها را می شنید. اما برایش مهم نبود. چرا برایش مهم باشد؟! سوز پاییزی به درختان سر می کشید که مبادا تمنای پوسیدن برگی بی اجابت بماند. به درخت شاه توت رسید. برگ تنها را دید. ابروهایش در هم رفت. با خود اندیشید که قبلاً به این درخت رسیدگی کرده و با ناراحتی از اینکه رسالتش را هنوز تکمیل نکرده به سمت برگ تنها رفت. نفسش را حبس کرد و سپس با تمام قدرت به سمت برگ تنها فوت کرد. برگ هایی که بر روی زمین بودند از نفس باد پاییزی خشک تر شدند. شاخه ها مدام تکان می خوردند. باد با خود گفت:"خب، دیگر کافیست." و خرسند از انجام وظیفه ای که بر دوشش سنگینی می کرد رفت. پس از متوقف شدن حرکت شاخه ها برگ های روی خاک باغچه به دنبال برگ تنها در میان خود می گشتند."کسی برگ تنها را ندیده است؟" یکی گفت:"شاید کف حیاط افتاده و محروم از نعمت پوسیدن". دیگری گفت:"شاید چون نفس باد شدید بوده به حیاط خانه همسایه افتاده، چقدر وطن فروش" و ..... ناگهان برگی فریاد زد:"آن بالاست." و همه به بالا نگریستند. برگ تنها را دیدند که با اینکه خشک تر شده بود ولی هنوز به شاخه چسبیده بود. می لرزید و رنگش تیره تر شده بود. دیگر حتی زرد هم نبود. قهوه ای روشن شده بود. بالاخره هر مبارزه جراحاتی نیز دارد. وای که اگر باد می فهمید که برگ تسلیمش نشده....
پاییز تمام شد و زمستان رسید. سرما بیداد می کرد. بیشتر برگ های روی خاک باغچه نیمه پوسیده شده بودند. تعدادی نیز غذای وقت و بی قوت کرم ها. اما در اوج برگ تنها هنوز تنها برگ تنهای آن درخت بود. مچاله تر شده بود و قهوه ای تر ولی هنوز زنده. هنوز محکم شاخه را چسبیده بود. باران شروع به باریدن گرفت. برگ تنها ضعیف تر و رنجورتر شده بود. بر گ های روی باغچه نیز گاه گاهی او را می دیدند. در گوش هم چیزی می گفتند و سپس همگی می خندیدند. برف باریدن گرفت و همه جا را پوشاند؛ حیاط، باغچه، شاخه های درخت شاه توت و حتی برگ تنها را. حیاط در سکوتی سرد فرو رفته بود. روز ها گذشت و کم کم برف ها آب شدند. هنوز برگ تنها روی درخت بود ولی تقریباً سیاه شده بود. سرما با کسی شوخی ندارد. برگ های توی باغچه دوباره شروع به پچ پچ و خندیدن کردند. برگ تنها خیلی غمگین بود. نه به خاطر زخم های سرما و نه به خاطر زخم زبان های برگ های توی باغچه. به خاطر...
هیچ کس نمی دانست که در دل آن برگ تنها چه می گذرد اما خودش می دانست و یکی دیگر.
فردا عید است. آن برگ هنوز روی درخت است ولی مرده.
