تبليغاتX
کامپیوتر و سرگرمی فرفره دانلود
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

تسلیت قلب صبورم...



چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکانهای دستانت

می ترسم از سکوت مسخره ام

می ترسم از اینکه

بشکند عادت نگاهم




می ترسم از این نان و نمک

که مرا به حرمتش به تو گره زده

می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان

از بی خوابی های شبانه مان

از تیغ تیز تردید و اضطراب

می ترسم از گریز جاده ها

این دلهره ی جاده بی برگشت

این خیال یک طرفه

این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم




من از اینکه شعر هایم بی تو

چگونه آغاز میشود

از اینکه غزلهایم در پایان

بی تو چگونه به خواب می رود

من از اینکه دو بیتی زندگیم

بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم




من می ترسم اگر شب چشمانم

بی درخشش تو تاریک شود

می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد

می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ

بر ترس من بخندد




می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها

از کنار جادوی دستان باد رد شود

می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت

مرگ من شود سعادتت

می ترسم اگر دریای مواج این دل

عادت کند به این سکون

خاموش شود اگر این نَفَس

در شمعی آرمیده در بستر خون




من می ترسم اگر

از زخم زبان مردم است

که آیینه نازک تو بشکند

که فرو بریزد این دلم

هر چند که احساسم گم است

می ترسم اگر بدزدند نامت را

جنس دستفروش زبان مردم شود




می ترسم من از خدا

که بگیرد تو را ز من

به حکم سرنوشت زور

به حکم صلاح و مصلحت

تکرار شود این مکررات

" شاید قسمت تو نبود ! "




دلهره دارم از خودم

که نگیرد دلم به تیغ نگاهت

نگیرد سکوت گوش تورا

نشنود حنجره ات صدای مرا

می ترسم اگر ردپایت خالی بماند

می ترسم اگر کلاغی پیر

غزل خداحافظی را بخواند

می ترسم

می ترسم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 5:50  توسط ادریس  | 

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

 

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم،توپولف!

 

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

 

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

 

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

 

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

 

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

 

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

 

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

 

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

 

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود!

 

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود!

 

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

 

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

 

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

 

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

 

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

 

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

 

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

 

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

 

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

 

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

 

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

 

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

 

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

 

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

 

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

 

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:45  توسط ادریس  | 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد

و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی

با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد

اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .

می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم . . .

نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد ، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن . . .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:32  توسط ادریس  | 

این روزها

تمام شعر های جهان مرا به وجد می آورد

شعرهای تنهایی

شعرهای دلگیری

شعرهایی از شکست

این روزها فقط دلم شعر می خواهد

شعری که هر بار خواندنش خُردترم کند

تا نابودی

فقط به دنبال صدا می گردم

صدایی برای همراهی

صدایی برای تاکید تنهایی

فریاد مرا چرا کسی نمی شنود ؟!

صدای خرد شدنم را چرا کسی نمی شنود ؟

خدا پیر شدم کسی ندید

خدا ترسیدم کسی ندید

خدا تنها شدم

تنها . . .

کسی ندید

خدا مگر نمی گویند تو می شنوی

ببین چه سخت می گذرد اوقات تنهایی

خدا نمی دانم چرا نامه هایم را نمی خواند

خدا نمیدانم نمی خواند یا نمی فهمد

خدا دگر به نامه رسان اعتمادی نیست

نمیدانم شاید به قلب او وفایی نیست

همین روزها به جایی میروم

جایی به وسعت تمام تنهایی ام

جایی برای فریاد

خدای عزیزم دستانم را بگیر . . .


امید فهیمی

http://beyt.ir


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:25  توسط ادریس  | 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند



پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند



پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز



تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است



خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند



فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر



راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:0  توسط ادریس  | 

دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین، هرگز به هم نمی رسید.

اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم توسعی نکن بهش بگی دوسش داری اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:16  توسط ادریس  | 

اما درباره ی علی ... همه اش ستایش است و مدح و شعر، اما معلوم نیست كه این كسی را كه این همه می ستاییم كیست؟ چه می گوید؟ این مردی كه ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف كرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شكنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان خود به دست ما سپرده و مردی كه این همه تجلیل می شود و این هم دلها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می شود كیست...؟

نمی دانم!!

این درد است.

 

اگر می بینیم پیرو علی و كسی كه برای علی اشك می ریزد، و كسی كه محبت علی در قلبش موج می زند،سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك است، معلوم است كه علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد، هر چند كه ظاهراً شیعه باشد......علی مجهول، مساوی است با هر انسان و یا قهرمان ملی دیگری كه مجهول است؛ زیرا محبت به خودی خود نجات بخش نیست، بلكه معرفت است كه نجات می بخشد......

 دکتر علی شریعتی

منبع:   http://www.hames.blogfa.com/post-90.aspx

 



وقتی دین فردی شد به تو اجازه نمی دهد او را با اجتماع جمع بندی؛ وقتی رفتارهای اجتماعی را منهای دین كردی میزان تجلی دین در خیابان به تو ربطی ندارد؛ وقتی رفتار هیچ كس به تو ربطی نداشت احساس می كنی تكلیف نداری و اینگونه ترس خود را میپوشانی. وقتی تو چشم بپوشی من هم چشم هایم را ببندم او هم سرش را پایین می اندازد. آنوقت همه كور شدیم و منكر آرام آرام فراگیر میشود همان قدر آرام كه روز شب میشود. وقتی منكر آنقدر بزرگ شد كه دیگر نتوان ان را منكر خواند ارزش ها از علم های بزرگ اجتماعی به پوستر های دیواری كشیده میشوند كنار پوستر های مراسم پایكوبی. وقتی ارزش ها این گونه مردند، تو از عمل به معروف دچار خدشه اجتماعی می شوی و انگاه معروف ها را یكی یكی ترك میكنی و ترك میكنم و ترك میكند. وقتی همه چیز اینگونه در هم ریخت همه تا وقتی به منافع شخصی هم صدمه نرسانند آزاد هستند و آنگاه تو ازادی كه یك خیمه عزاداری در وسط شهر برپا كنی و او هم آزاد است كه یك خانه فساد در وسط شهر راه بیاندازد و اگر تو از این وضعیت خیلی رنجیده خاطر می شوی، می توانی تمام احساست را دریك مقاله بیان كنی، مثل این چند خط.......

منبع:    http://ef-sha.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 6:38  توسط ادریس  | 

سالگرد ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) رو تبریک عرض می کنم ان شاء الله تمام زوج های جوانی که زندگیشون رو تازه شروع کردن خوشبخت بشن

 امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس از ترس فقر ازدواج نكند نسبت‏به لطف خداوند بدگمان شده است. چرا كه خداوند مى‏فرمايد: اگر آنان فقير باشند خداوند از فضل و كرم خود بى نيازشان مى‏كند. من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۲۵۱

 امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه مجردى را تزويج كند و امكان ازدواج او را فراهم نمايد از كسانى است كه در قيامت‏خداوند به آنان نظر لطف مى‏كند. وسائل الشيعه، ج ۲۰، ص ۴۵

 امام كاظم عليه السلام فرمود: سه دسته در روز قيامت، روزى كه سايه و پناهى جزء سايه خداوند نيست، در سايه و پناه خدا هستند: ۱-مردى كه زمينه ازدواج برادر مسلمانش را آماده نمايد. 2۲- مردى كه (به برادر مسلمانش خدمت كند.) ۳-كسى كه سر برادر مسلمانش را بپوشاند. وسائل الشيعه، ج ۲۰، ص ۴۶

 از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است: هر كه با زنى به خاطر مالش ازدواج كند، خداوند او را به مال وى واگذار مى‏كند، و هر كه با او به خاطر جمال و زيبائى‏اش ازدواج نمايد، در او چيزى را كه خوشايند او نيست، خواهد ديد، و هر كه با وى به خاطر دينش ازدواج كند، خداوند تمامى اين مزايا را براى او جمع مى‏كند. وسائل الشيعه، ج ۱۴، ص ۳۱

 كسى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: من مى‏خواهم با زنى ازدواج كنم ولى پدر و مادرم مايلند با ديگرى ازدواج كنم. امام عليه السلام فرمود: با زنى كه خودت مايل هستى ازدواج كن، و زنى را كه پدر و مادرت [بدون رضايت تو] انتخاب كرده‏اند، رها كن. تهذيب، الاحكام، ج ۷، ص ۳۹۲

 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هيچ يك از شما زنى را كه ديگرى خواستگارى مى‏كند، خواستگارى نكند. [تا اينكه با او ازدواج كند و يا اينكه منصرف شود. اگر منصرف شد خواستگاريش بلامانع است.] صحيح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۳۴، ح ۵۶

 امام صادق عليه السلام فرمود: از بركات زن كمى مهريه اوست. من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۲۵۴

 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر تمام چيزهايى كه در روى زمين از طلا و نقره وجود دارد و زن آنها را به خانه شوهرش بياورد. آنگاه يك روز از روزها بر سر شوهرش منت‏بگذارد و بگويد تو كيستى؟ اين اموال مال من است. در اين صورت اجر و عمل زن از بين مى‏رود اگر چه از عابدترين مردم باشد. مگر اينكه توبه كند و برگردد و از شوهرش عذرخواهى كند. مكارم الاخلاق، باب ۸، ص ۲۰۲

 امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه مهريه‏اى (براى زن قرار دهد) و قصدش اين باشد كه به او ندهد او همانند دزد است. فروع كافى، ج ۵، ص، ۳۸۳.


کلمات کلیدی: احادیثی از امامان در مورد ازدواج - جملات زیبا در مورد ازدواج -  احادیث  در مورد ازدواج

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 6:12  توسط ادریس  | 

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود. دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. روياي‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ كه‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتيم، اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن. قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ كه‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و كوتاهي‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زيبا بود، به‌ زيبايي‌ نان.


منبع: http://p30city.net/showthread.php?t=4699

با تشکر از دوست خوبم، آقا کوروش(ادمین سایت p30city.net)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:51  توسط ادریس  | 

 


 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست.

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.


اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌

و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.


آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد،

مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.


آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛

اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.


آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند.

او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.

او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد.

نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.


دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.


آفتابگردان‌ گفت:

روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و

روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم،

تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.


گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.


جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و

گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد،

نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

 


آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

 


 

منبع: وبلاگ سکوت تنهایی 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:26  توسط ادریس  | 

 
فرفره دانلود