|
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
|
موسیقی رپ موسیقی اعتراضه. ریتم تند آهنگ، سریع و معمولاً همراه با خشونت خواندن برای نشان دادن اعتراض، از ویژگیهای اصلی موسیقی رپه. چند سالی هست که این نوع موسیقی در ایران باب شده و بیشتر طرفدارانش جوانان و نوجوانان هستن. در حال حاضر خوانندگان رپ(که بهشون رپر میگن) بسیاری در حال فعالیت هستن که فعالیت تمامشون بصورت زیرزمینی(غیر قانونی) صورت میگیره. برخی از آهنگهای رپ چندان مقید به کلام نیست، یعنی ممکنه از هر کلمه و لفظی ولو غیر اخلاقی استفاده کنه(گاهی برای انتقال پیام و گاهی به دلایل دیگه). در ایران هم(یعنی درواقع در رپ فارسی)رپر ها از این حیث به دودسته تقسیم میشن. یک دسته کسانی هستند که مقید به کلام بوده و معمولاً از الفاظ غیر اخلاقی یا الفاظی که در مکالمات روزمره معمولاً استفاده نمی شوند، استفاده نمیکنند. نمونه خیلی خوب برای این دسته یاس(یاسر بختیاری) هست و دسته دوم برعکس؛ مانند شاهین نجفی.( استفاده برخی از رپرها از برخی الفاظ برای انتقال پیام بوده که البته کسانی که اعتقاد به این جمله دارن که "هدف وسیله رو توجیه نمی کنه" موافق این رپرها نیستن)
موضوع ترانه های اکثر رپرهای معروف ایرانی انتقاد از اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه هست. برخلاف چیزی که توی تلویزیون در «برنامه شوک» نشان داده شد(که خوانندههای رپ شیطان پرست هستن و ترانه های این سبک از موسیقی پر از فحش و الفاظ رکیک هست) در واقعیت اوضاع خیلی متفاوته. اتفاقاً در یکی از آهنگهای شاهین نجفی به این موضوع اشاره میشه:
میخواین رپو خراب کنین،بگین فقط فحشه؟ پاش برسه میگیم،ولی یه معنی توشه
البته من خودم علاقه چندانی به این نوع اشعار ندارم اما باید اینم گفت که برخی از این آثار که بعضاً از برخی الفاظ نامناسب درشون استفاده شده از لحاظ محتوا واقعاً قوی هستن.مطموناً شما بعد از شنیدن کارای افرادی مثل شاهین نجفی خواهید فهمید که فلسفه ساختن برنامههایی مانند شوک با موضوع رپ چیه!
از لحاظ شعر، ترانه های رپ چندان در بند وزن، قافیه و ... نیستن، اما این به این معنی نیست که خیلی هم الکی باشن. توی بعضی از اونا برخی از صنایع ادبی به شکل بسیار زیبا و هنرمندانه ای بکار گرفته شدن(مواردی مانند جناس تام، واج آرایی و ...). از اونجایی که هدف اصلی موسیقی رپ انتقال پیام بدون پیچیدگی های معموله چندان سرمایه گذاری زیادی روی شعر از لحاظ ویژگیهای فنی نمیشه. معمولاً در ابتدای آهنگهای رپ نام خواننده یا خوانندگان اون آهنگ شنیده میشه که این کار به این علت هست که این آهنگها چون بصورت آلبوم معمولاً منتشر نمیشن و غالباً از طریق اینترنت در اختیار مخاطبان قرار می گیرن مشخص بشه که خوانندش کیه.
البته من آهنگ خوانندگان رپ زیادی رو نشنیدم اما تقریباً تمام آهنگهای یاس و شاهین نجفی رو شنیدم. تقریباً تم کار این دو خواننده ثابته. از اونجایی که برای قضاوت در مورد هر چیزی باید در اون زمینه اطلاعات داشت باشید در پایان این مطلب چند تا از کارهای برتر( به نظر خودم ) یاس و شاهین نجفی رو به عنوان نمونه برای دانلود گذاشتم(کیفیت آهنگها خیلی بالا نیست اما قابل استفاده هست-برای سهولت در دانلود کردن-).
قضاوت برای همه آزاد است. هر انسانی حق انتخاب داره. انتخاب کنید.
چند آهنگ از یاس:
درکم کن(درباره اشتغال جوانان و شرایط خاص استخدام مانند سابقه کار)
باید بتونیم (درباره سختی های زندگی و امید برای ادامه)
چند آهنگ از شاهین نجفی:
سارینا(نصیحت های شاهین نجفی به خواهر زادش)
عمو کریس! تاوون داره(درباره حضور کریس دی برگ(خواننده انگلیسی) در ایران و همکاری با گروه آریان)
ما شرّرررررررریم(درباره رپ واقعی)
من یه دردم(درباره برابری انسانها)
(البته آهنگهای بالا مؤدبانه ترین آهنگ های شاهین نجفی هستن)
تمام آهنگها با فرمت MP3 و نرخ بیت 32Kbps هستن.
فکر کنم بد نباشه یه بار دیگه مستند شوک رو ببینین!
دانلود مستند شوک (بخش هایی که در مورد موسیقی رپ)و چند قسمت اضافه شده توسط خودم
(30 مگابایت با لینک مستقیم و قابلیت resume-دانلود با دانلود منیجر-)
هدف این پست تایید کامل موسیقی رپ نیست. در واقع این موسیقی بیشتر از سبک هایی مانند سنتی یا پاپ به انحراف کشیده شده اما این به این معنی نیست که اونو باید کامل کنار گذاشت، چون در این آشفتگی کسانی هستند که اصالت اون رو حفظ کردن.
در پایان یه نکته رو لازمه بگم: “زیاد رپ گوش ندین”
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من زمین خوردهی جعبه ی سیاتم،توپولف!
کشتهی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!
مردهی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
*
من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس
میپری پر می زنی روی هوا عین خروس!
بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!
قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
*
مـــا رو میبری نقـــاط دیدنی وقت فرود!
گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود!
می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود
می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
*
وقتی عشقت میکشه گاهی با کلّه می شینی
به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی
یا میری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی
زودی مشهور میشی، رو جلد مجلّه می شینی
پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
*
می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا
بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!
می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا
واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!
یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
*
تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی
کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟
ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی
خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی
بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
این مطلب رو خیلی وقت پیش توی اینترنت خوندم و متأسفانه منبعشم یادم نیست.
سالها پیش آنقدر از فشارهای پروژه و دشوار بودن تولید نرم افزار در ایران خسته شده بودم که با یکی از دوستان همدانشگاهی تصمیم گرفتیم یک شغل شرافتمندانه انتخاب کنیم! این بود که مشاغل مختلف را علمی، بررسی کردیم و آخر از همه تصمیم گرفتیم یک میوه فروشی باز کنیم! چرا؟ به هزار و شانزده دلیل! ۱6 دلیلش را می نویسم، هزارتای بقیه اش را خودتان خواهید دانست:
1- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارانتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه موارد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.
2- بازه کوتاه زمان فروش: یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.
۳- تغییر نیاز ندارید: رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید.
4- عدم محصول ارجاعی: در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید!
5-واسطه گری به جای تولید: در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!
6-مدیریت نیروی انسانی، خیر! : شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.
7-فصلی بودن کار، تعطیل: در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند.
8- بازار دائمی: نرم افزاری ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه IT کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.
9-درهم است: در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری ۵ هزارتومانی با حسابداری ۱۰ میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.
10- شما فقط میوه را می فروشید: در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و … اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.
۱1- یک بار برای همیشه، هرگز: نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!
۱2- باگ: خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید.
۱3-آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند: شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ….؟
۱4-دوره بازپرداخت سریع: در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.
۱5- تنوع مشتری: شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا … اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،… همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن!
۱6- کپی رایت: در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید.
برای تصمیم گرفتن کافی نیست!؟
نمی دانم چرا با وجود همه این استدلال های منطقی، میوه فروش نشدم. آرزو می کنم حداقل یک نفر این مطلب را بخواند و به راه راست هدایت شود! دست از مهندسی نرم شدن بردارد و به قول بچه ها یک کار «شرافتمندانه» پیدا کند. امیدوارم…
همین!
گر چه متن بالا به ظاهر طنزه ولی آدم تو خط به خط اون میفهمه که قشر تحصیلکرده ما چه چشم انداز روشنی!!! در آینده دارن و چقدر به آیندشون!!! امیدوار!!!!
این پست درباره بازیه. همون بازیایی که بچه ها انجام میدن ولی یه کم پیشرفته تر. نظریه بازی ها یکی از شاخه های نسبتاً جدید در ریاضیاته. اصول کلی اون چیزای پیچیده ای نیستن و در واقع بر مبنای همون بازی هایی هستن که خیلی از ما ها میشناسیم مثل: سنگ - کاغذ - قیچی ، شطرنج و ...
شاید خنده دار و عجیب باشه که بدونین امروزه این نظریه چه کاربردایی داره. فقط تعجب نکنین! امروزه نظریه بازی ها در اقتصاد، روابط دیپلماتیک بین الملل، اخذ تصمیمات مهم در حوزه امنیتی و نظامی و ... کاربرد داره. برای آشنایی بیشتر با این مقوله میتونین فایل زیر رو دانلود کنین.( علاقه مندان به فیلم "یک ذهن زیبا" حتماً دانلود کنن)
ما در زندگی بازی های بسیاری انجام می دهیم. خواه برای سرگرمی و کودکانه، خواه برای سوداگری و سودآوری یا حتی عاشقانه
حجم: ۳۲۹ کیلو بایت
فرمت: PDF (فارسی)
پیش آغاز
قصه ها در هر مکانی و هر زمانی جاری اند.و چون خون در رگهای تاریخ مژده حیات و زندگی.
پیامبران، در آن روزگاران برای مردمشان قصه ها گفتند: "آدم هایی که با هم مهربان بودند و نامهربانانی که عدالت را در پیشگاه خشم و شهوت به صلیب کشیدند."
و امروز نیز آموزگاران، قصه می گویند: "از لطف و مهر دانایان، خشم و قهر نادانان و حکایت اندیشمندان جسور و بی باک و گمنام بودن و تنهایی اشان."
و دانشمندان نیز چنین گفتند:"داستان اتم و هیاهوی بی صدای خلوتش" و هنوز هم قصه ها جاری اند: گاه از زبان پدران و هر از گاهی هم مادری، با نوای لالایی... تا بخوابد کودکی سرکش و بهانه پدر نگیرد، باز با طلوع آفتاب و صبحی تازه، قصه ای دیگر، به رنگ شفق و آهنگ حماسه، تا بیدار شود آن نازنین و از پی پدر برود.
قصه ها همیشه جاری اند و امروز نیز حکایتی است
برای فردا.
و بدان من و تو، هر دو از قهرمانان گمشده ایم
که چشم به راه قهرمان قصه ایم.
پروانه ها نمی میرند
و به یاد دارم آن آموزگار آشنا، که چگونه فصلی از کتاب علوم را در قصه ای ریخت تا کام دانش پژوهان کوچک را شیرین و بی آنکه از آموختن ملول گردند، عاشقانه قصه را پی بگیرند.
فرهاد، پروانه ای زرین به کلاس آورد و از قبل نیز، یک بوته گل داخل گلدانی آماده.
لحظه های پایانی درس بود که هر دو را زیر یک سرپوش فلزی گذاشت و آنگاه با صدای زنگ مدرسه، کلاس را ترک کرده و مسیر خانه را پیش گرفتیم.
فردای آن روز، کلاس، حال و هوای دیگری داشت، اکثر بچه ها هیجان زده و مضطرب! بخصوص فرهاد، نگران و منتظر! که سرپوش را برداریم یا نه؟ اتفاقی افتاده یا نه؟ آیا پروانه زنده است یا نه؟
برای خودم نیز تازگی داشت، به آرامی سرپوش را برداشتیم که ناگاه پروانه، با یک خیز ، دو خیز و سه خیز به پرواز درآمد.
بچه ها با دست زدن و فریاد کشیدن، تشویقش کردند، فرهاد دست ها را مشت کرده و فریاد می کشید. پروانه نجات یافته، با شور و شعف در کلاس می چرخید و به شیشه پنجره نزدیک و دوباره به سوی دانش آموزان پر می کشید؛ بال های شاداب و ظریفش را باز کرده و سلامتی اش را به اهالی کلاس اعلام می نمود.
شور و شوق و همهمه بچه ها اوج گرفت؛ هر کس در پی آن بود که زودتر از دیگری پروانه را به دیگران نشان دهد.
این دانش پژوهان خردسال، از قبل آموخته بودند که نبود اکسیژن باعث مرگ است. دستپاچگی و هیجانشان نیز، به همین خاطر بود.
اما امروز، از برکت وجود گل و نفس مسیحایی اش زندگی ادامه یافت و من میدانستم که شادابی و طراوت پروانه به خاطر چیست! و باید به بچه ها می گفتم: که برای زنده ماندن پروانه سرپوش را بشکنند و گل را پاس بدارند، و باید می گفتم!
لحظه های به یاد ماندنی و با نشاطی بود. روزگار، پستی و بلندی نیز داشت. تقدیر با تدبیر همراه نشد، چرا که همیشه چنین بوده! یک نفر به پا می خیزد و گستاخانه بازی را به هم می ریزد! این بار، کنجکاوی خسرو- یکی از بچه های جسور کلاس- گل کرد و با دست های مهربانش، نا مهربانانه، گل را پرپر نمود و به جای شکستن سرپوش زمخت، گلدان ظریف را بشکست و آنگاه با یک هجوم کودکانه پروانه را گرفت و گستاخانه صدایم زد:"آقای معلم! پروانه را تنها و بدون گل زیر سرپوش می گذارم." جسارت و شیطنت خسرو در حق پروانه آنقدر بی پروا بود که ادب کلاس بشکست.
من هم در گوشه ای به انتظار ایستادم. فرهاد را دیدم که در کنجی از رویاهای خودخلوت کرده و مظلومانه دل به سرنوشت سپرده و با نگاهش پروانه را در چنگال بی رحم خسرو بدرقه می کند.
دانش آموز عصیانگر با دست های کوچک و لطیف، اما محکم! و با چشم هایی مصمم، در حضور حاضرین بی رمق، تصمیم خود را به اجرا درآورد.
کلاس و آن همه فریاد و همهمه را در سکوتی بی قرار فرو برد. و همه چشم ها را به سرپوش خیره کرد که ناگاه زنگ مدرسه نواخته شد و بهت زده و ساکت، کلاس درس از بچه ها تهی گردید.
فردای همان روز، با اضطراب و عجله به سوی کلاس رفته و گرد سرپوش حلقه زدیم و تجربه مرگ پروانه را با تلخ ترین نگاه هایمان حس کردیم.
اوقات غم انگیزی بود! فرهاد غمگین تر از همه ما! اما کار از کار گذشته بود. چرا که نبود اکسیژن و جمع شدن دی اکسید کربن جای خالی گل مهربان را پر کرده بود و پروانه را کلافه! فرهاد که رنگ از رویش پریده بود، غمگین و مایوس به سخن آمد:"آقای معلم! پروانه چه می شود؟!"
گفتم:"او زنده نخواهد شد، اما در مرگ او بیندیشید و بدانیدکه این مرگ هر چند تلخ بود، اما برای زندگی خجسته و مبارک بود. او راه نجات و رهایی سایر پروانگان را به ما آموخت: سرپوش ها و قفس ها را بشکنیم و گل ها را پاس بداریم."
فرهاد با چهره ای برافروخته و بغض کرده گفت:"بی ادبی خسرو چه می شود؟!" گفتم:"پروانه هایی که زنده خواهند ماند قضاوت خواهند کرد!" و من نیز به بچه ها باید می گفتم که به جای شیون برای پروانه، به نجات پروانه ها بیندیشید که مرگ پایان نیست! آغاز است! و بی ادبی گاه منشا ادب است.
در دقیقه های پایانی کلاس، دعوایی شکل گرفت؛فرهاد و خسرو؛ لباس هایشان پاره و سر و صورتشان خونین. خسرو را به قصد تنبیه کردن، صدایش کردم، بسیار جدی و مصمم مقابلم ایستاد. با خشم نگاهش کردم اما پنجره باز بود و هجوم پروانگان آزاد و شاداب بیرون از کلاس، نگاهم را به او مهربان کرد.
فرهاد را صدا کردم، نرم و ساکت به سویم آمد و در کنارم آرام گرفت. چشم هایش اشکی بود و هنوز داغدار پروانه! به محبت صادقانه اش و مردن بی صدای پروانه اش می اندیشیدم، دلم به درد آمد و از اجرای عدالت شرم!
هر دویشان دادخواهانه نگاهم می کردند و من ناتوان تر از آن بودم که بتوانم به آنها بنگرم و سخنی بگویم. به ناچار تمام نگاهم را بر روی زمین ریختم و هنوز هم به زمین می نگرم و در جستجوی چیزی!!
اما قصه همچنان باقی است و جاری.
این قصه رو تقدیم میکنم به آقای علیرضا میزانیان و وبلاگ در جستجوی عدالت
قسمت اول (تصحیح شد)
منبع: مجله دانشمند - سال چهل و پنجم - شماره ۵۲۹ - آبان ۸۶ - صفحه ۴۳ و ۴۴
چرا بعضی از مردم چپ دست هستند؟
در جواب این سوال چندین نظریه وجود دارد:
1) نظریه جنگی: طبق این نظریه چون بشر در جنگ ها مجبور بود از قلب خود محافظت کند لذا شمشیر را با دست راست گرفته و با دست چپش سپر را نگه می داشته و کم کم به همین دلیل دست راست قویتر شده و استفاده از آن عمومیت پیدا کرده است. این نظریه به کلی از اعتبار ساقط است. اولاً قلب کاملاً در طرف چپ قرار نگرفته، ثانیاً ضربه به کبد(که در سمت راست قرار دارد) به همان اندازه کشنده است، ثالثاً معلوم نیست چرا بعضی از افراد باز هم لجبازی کرده و چپ دست شده اند؟!
2) نظریه گرانیگاهی: بر اساس این نظریه گرانیگاه بدن انسان در طرف چپ بدن قرار دارد. بنابر این انسان روی پای چپش بهتر می ایستد و در نتیجه پای راست آزاد می ماند و فعالیت بیشتر پای راست موجب می شود طرف راست بدن از جمله دست راست قویتر شود. این نظریه هم اعتبار ندارد زیرا مبنای علمی ندارد و نیز معلوم نیست چرا گرانیگاه بعضی افراد چپ دست در جای خود قرار ندارد؟
3) نظریه چشم برتر: این نظریه مبنی بر این است که مرکز حس بینایی در مغز در نیمکره ای قرار دارد که سرنوشت دست برتر را مشخص می کند. یعنی کسی که چشم راستش برتر است، راست دست می شود. این نظریه هم مبنای علمی ندارد؛ زیرا اولاً کسانی هستند که چشم راستشان برتر است ولی چپ دستند و بر عکس. ثانیاً در میان نابینایان مادرزاد هم نسبت راست دستی و چپ دستی مانند بینایان است.
4) نظریه تربیتی: بنا بر این نظریه، دست چپ و راست در آغاز برای افراد هیچ فرقی ندارد و چون ما در جامعه راست دستان زندگی می کنیم بر اثر تمرین و تربیت راست دست می شویم و آنهایی هم که چپ دست شده اند به دلیل عدم مراقبت والدین و مربیانشان بوده است. بی پایه و اساس بودن این نظریه هم کاملاً مشخص است. پس چرا عده ای با توجه به عدم رضایت والدین و مربیانشان باز هم چپ دست می شوند؟
5) نظریه لجبازی: بنا بر این نظریه، راست دستی امری طبیعی است و چپ دستان افراد لجبازی هستند که از عرف و عادت سر پیچی کرده اند و دلیلشان هم این است که در میان مجرمان و افراد ضد اجتماعی چپ دستان زیادتر هستند. این نظریه هم پایه علمی ندارد، زیرا در میان چپ دستان هم نوابغی مثل لئوناردو داوینچی، نقاش ایتالیایی و افراد برجسته مثل لوئیس کارل، روانشناس و محقق آمریکایی وجود دارد.
6) نظریه کارکردهای مغزی: چپ دستی و راست دستی را دارای جنبه فطری دانسته و به عملکرد نیمکره های مغز بستگی دارد، به طوری که در فرد چپ دست نیمکره راست مغز قویتر و در فرد راست دست نیمکره چپ قوی تر است. این نظریه جدیدترین و در عین حال عاقلانه ترین دلیل برای چپ دستی و راست دستی است.
منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره 43 – صفحه 4 – بهاره صفوی
