|
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
|
حجم: ۱۷۹ کیلو بایت
دانلود راست کلیک و بعد Save Link As یا Save Target As
نصب فونت و استفاده: به مسیر Start/Control Panel/Fonts برید. از منوی File، گزینه Instal New Font رو انتخاب کنین. مسیری رو که فونت(ها) اونجا قرار دارن رو مشخص کنین، سپس از کادر بالایی(List of fonts) فونت مورد نظر رو انتخاب کنین و بعد OK رو بزنین. برای استفاده هم براحتی میتونین فونت نصب شده رو از قسمت تنظیم فونت هر نرم افزار واژه پردازی انتخاب و بعد استفاده کنین.
پیش آغاز
قصه ها در هر مکانی و هر زمانی جاری اند.و چون خون در رگهای تاریخ مژده حیات و زندگی.
پیامبران، در آن روزگاران برای مردمشان قصه ها گفتند: "آدم هایی که با هم مهربان بودند و نامهربانانی که عدالت را در پیشگاه خشم و شهوت به صلیب کشیدند."
و امروز نیز آموزگاران، قصه می گویند: "از لطف و مهر دانایان، خشم و قهر نادانان و حکایت اندیشمندان جسور و بی باک و گمنام بودن و تنهایی اشان."
و دانشمندان نیز چنین گفتند:"داستان اتم و هیاهوی بی صدای خلوتش" و هنوز هم قصه ها جاری اند: گاه از زبان پدران و هر از گاهی هم مادری، با نوای لالایی... تا بخوابد کودکی سرکش و بهانه پدر نگیرد، باز با طلوع آفتاب و صبحی تازه، قصه ای دیگر، به رنگ شفق و آهنگ حماسه، تا بیدار شود آن نازنین و از پی پدر برود.
قصه ها همیشه جاری اند و امروز نیز حکایتی است
برای فردا.
و بدان من و تو، هر دو از قهرمانان گمشده ایم
که چشم به راه قهرمان قصه ایم.
پروانه ها نمی میرند
و به یاد دارم آن آموزگار آشنا، که چگونه فصلی از کتاب علوم را در قصه ای ریخت تا کام دانش پژوهان کوچک را شیرین و بی آنکه از آموختن ملول گردند، عاشقانه قصه را پی بگیرند.
فرهاد، پروانه ای زرین به کلاس آورد و از قبل نیز، یک بوته گل داخل گلدانی آماده.
لحظه های پایانی درس بود که هر دو را زیر یک سرپوش فلزی گذاشت و آنگاه با صدای زنگ مدرسه، کلاس را ترک کرده و مسیر خانه را پیش گرفتیم.
فردای آن روز، کلاس، حال و هوای دیگری داشت، اکثر بچه ها هیجان زده و مضطرب! بخصوص فرهاد، نگران و منتظر! که سرپوش را برداریم یا نه؟ اتفاقی افتاده یا نه؟ آیا پروانه زنده است یا نه؟
برای خودم نیز تازگی داشت، به آرامی سرپوش را برداشتیم که ناگاه پروانه، با یک خیز ، دو خیز و سه خیز به پرواز درآمد.
بچه ها با دست زدن و فریاد کشیدن، تشویقش کردند، فرهاد دست ها را مشت کرده و فریاد می کشید. پروانه نجات یافته، با شور و شعف در کلاس می چرخید و به شیشه پنجره نزدیک و دوباره به سوی دانش آموزان پر می کشید؛ بال های شاداب و ظریفش را باز کرده و سلامتی اش را به اهالی کلاس اعلام می نمود.
شور و شوق و همهمه بچه ها اوج گرفت؛ هر کس در پی آن بود که زودتر از دیگری پروانه را به دیگران نشان دهد.
این دانش پژوهان خردسال، از قبل آموخته بودند که نبود اکسیژن باعث مرگ است. دستپاچگی و هیجانشان نیز، به همین خاطر بود.
اما امروز، از برکت وجود گل و نفس مسیحایی اش زندگی ادامه یافت و من میدانستم که شادابی و طراوت پروانه به خاطر چیست! و باید به بچه ها می گفتم: که برای زنده ماندن پروانه سرپوش را بشکنند و گل را پاس بدارند، و باید می گفتم!
لحظه های به یاد ماندنی و با نشاطی بود. روزگار، پستی و بلندی نیز داشت. تقدیر با تدبیر همراه نشد، چرا که همیشه چنین بوده! یک نفر به پا می خیزد و گستاخانه بازی را به هم می ریزد! این بار، کنجکاوی خسرو- یکی از بچه های جسور کلاس- گل کرد و با دست های مهربانش، نا مهربانانه، گل را پرپر نمود و به جای شکستن سرپوش زمخت، گلدان ظریف را بشکست و آنگاه با یک هجوم کودکانه پروانه را گرفت و گستاخانه صدایم زد:"آقای معلم! پروانه را تنها و بدون گل زیر سرپوش می گذارم." جسارت و شیطنت خسرو در حق پروانه آنقدر بی پروا بود که ادب کلاس بشکست.
من هم در گوشه ای به انتظار ایستادم. فرهاد را دیدم که در کنجی از رویاهای خودخلوت کرده و مظلومانه دل به سرنوشت سپرده و با نگاهش پروانه را در چنگال بی رحم خسرو بدرقه می کند.
دانش آموز عصیانگر با دست های کوچک و لطیف، اما محکم! و با چشم هایی مصمم، در حضور حاضرین بی رمق، تصمیم خود را به اجرا درآورد.
کلاس و آن همه فریاد و همهمه را در سکوتی بی قرار فرو برد. و همه چشم ها را به سرپوش خیره کرد که ناگاه زنگ مدرسه نواخته شد و بهت زده و ساکت، کلاس درس از بچه ها تهی گردید.
فردای همان روز، با اضطراب و عجله به سوی کلاس رفته و گرد سرپوش حلقه زدیم و تجربه مرگ پروانه را با تلخ ترین نگاه هایمان حس کردیم.
اوقات غم انگیزی بود! فرهاد غمگین تر از همه ما! اما کار از کار گذشته بود. چرا که نبود اکسیژن و جمع شدن دی اکسید کربن جای خالی گل مهربان را پر کرده بود و پروانه را کلافه! فرهاد که رنگ از رویش پریده بود، غمگین و مایوس به سخن آمد:"آقای معلم! پروانه چه می شود؟!"
گفتم:"او زنده نخواهد شد، اما در مرگ او بیندیشید و بدانیدکه این مرگ هر چند تلخ بود، اما برای زندگی خجسته و مبارک بود. او راه نجات و رهایی سایر پروانگان را به ما آموخت: سرپوش ها و قفس ها را بشکنیم و گل ها را پاس بداریم."
فرهاد با چهره ای برافروخته و بغض کرده گفت:"بی ادبی خسرو چه می شود؟!" گفتم:"پروانه هایی که زنده خواهند ماند قضاوت خواهند کرد!" و من نیز به بچه ها باید می گفتم که به جای شیون برای پروانه، به نجات پروانه ها بیندیشید که مرگ پایان نیست! آغاز است! و بی ادبی گاه منشا ادب است.
در دقیقه های پایانی کلاس، دعوایی شکل گرفت؛فرهاد و خسرو؛ لباس هایشان پاره و سر و صورتشان خونین. خسرو را به قصد تنبیه کردن، صدایش کردم، بسیار جدی و مصمم مقابلم ایستاد. با خشم نگاهش کردم اما پنجره باز بود و هجوم پروانگان آزاد و شاداب بیرون از کلاس، نگاهم را به او مهربان کرد.
فرهاد را صدا کردم، نرم و ساکت به سویم آمد و در کنارم آرام گرفت. چشم هایش اشکی بود و هنوز داغدار پروانه! به محبت صادقانه اش و مردن بی صدای پروانه اش می اندیشیدم، دلم به درد آمد و از اجرای عدالت شرم!
هر دویشان دادخواهانه نگاهم می کردند و من ناتوان تر از آن بودم که بتوانم به آنها بنگرم و سخنی بگویم. به ناچار تمام نگاهم را بر روی زمین ریختم و هنوز هم به زمین می نگرم و در جستجوی چیزی!!
اما قصه همچنان باقی است و جاری.
این قصه رو تقدیم میکنم به آقای علیرضا میزانیان و وبلاگ در جستجوی عدالت
ای مردم، در راه راست از کمی روندگان نهراسید زیرا اکثریت مردم بر گرد سفره ای جمع شدند که سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است.
ای مردم، همه افراد جامعه در خشنودی و خشم شریک می باشند، چنانکه شتر ماده ثمود را یک نفر دست و پا برید، اما عذاب آن تمام قوم ثمود را گرفت، زیرا همگی آن را پسندیدند.
خداوند سبحان می فرماید:«ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند.»
سرزمین آنان چونان آهن گداخته ای که در زمین نرم فرو رود، فریادی زد و فرو ریخت، ای مردم آن کس که از راه آشکار برود به آب می رسد، و هر کس از راه راست منحرف شود سرگردان می ماند.
منبع: امام علی (ع) - نهج البلاغه - خطبه ۲۰۱
